تبليغاتX
!!رستگاری در ساعت 8:20 دقیقه
از یه مسافرت کوتاه ۲-۳ روزه برگشتم..خیلی جسمم و روحم خسته ست..بوضوح سنگینی روح بیگناهم را بر کالبدم حس میکنم..نه دلتنگ و غمگینم نه شادو دلکوک..فقط هستم..چون باید باشم..مگه به خواست خودم پا به این دنیا گذاشتم؟؟ ..تقدیرو خدا و  خودخواهی پدرو مادر منو بوجو اورد و من محکومم به هاشور زدن ایام..

اینکه هر لحظه بیش از پیش پاتو روی پدال گاز بذاری و بی محابا پیش بری و یه هو ترمز دستی رو بکشی معلومه عاقبتش چیه ..با سر میری تو دیوار و تباه میشی..اما خوب بالاخره باید یه جا توقف کرد و ترمز دستی بی صاحب رو کشید..گاهی به دیوار خوردن و داغون شدن بهتره تخت گاز پیش رفتنه..باید یاد بگیریم یه جا توی زندگی خلاصه ترمز دستی رو بکشیم و مهار همه چیزو تحت اختیارمون بگیریم..

چهره مردانه یی داشت خانوم راننده اژانس..خیلی سر سخت بنظر میرسید..از خطوط چهره ش مشخص بود خیلی سختی کشیده و واسه همینه رفتار مردمابانه یی داره..ایی یه سی و چند سالی میزد قیافه ش..انصافا دست فرمون خوبی هم داشت..نمیدونم چرا بطرز عجیبی دلم براش سوخت..حس میکردم تو زندگی زیاد طعم حقارت را چشیده ..زیاد سختی دیده..واسه این حالت  تدافعی پیدا کرده..اخمهاش تو هم بود و پاش روی پدال گاز..زل زدم به نگاه خشن اما غمگینش تو آینه..اصلا پا نداد و تا خود شهرک غرب نگاه کنجکاو منو نادیده گرفت..اگه حرف میزد و نیم نگاهی بهم میبنداخت بدم نمیومد با همچین شخصیت عجیبی حرف بزنم و درد دل کنم..

حیف شد که کلاس رنگ روغن هفته گذشته را از دست دادم..چقدر دلم برای طراحی و خلوت با خودم تنگ شده..با اینکه خسته از سفرم و از لحظه یی که پام رسید به خونه مشغول شستشو و اشپزی بودم اما دارم لحظه شماری میکنم شب با سایه های سکوتش از راه برسه و رویای نیمه شب تابستون دوباره منو در خودش فرو ببره و برم سراغ طراحی های عقب افتاده م..افسوس که از گالری نقاشی در موزه هنرهای معاصر خبری نبود و من هم علاقه یی به نستعلیق و خوشنویسی ندارم..

خوب این دنیای مجازی با تمام وسعت و بیکرانگیش و در عین مجازی بودنش بخش لا ینفک از زندگی و روزگار من شده ..نمیخواستم فعلا فعلا اپ کنم چون سرشار از علامت سوال و سکوت و تناقضم....اما اومدم اپ کردم..نمیدونم چی منو کشید پای این کامپیوتر و دوباره گره زد به این سرای مجازی..اما میخوام یه مدت کمتر باشم..میخوام برای خودم باشم..با خودم باشم و برای کسانی که برای منند..این چه حس عجیبیه که الان تو رگهای منه..تا حالا چنین لحظه هایی رو زیر دندونم مزه نکرده بودم..

برای اولین بار حس میکنم حتا نوشتن و نقاشی و شعر خوندن و شعر گفتن هم حالمو تغییر نمیده..تا کی میتونم به این حالت ادامه بدم؟؟ دوست دارم این حس تداوم داشته باشه و همچنان مثل ذرات یک سوسپانسون معلق باشم..نمیخوام ته نشین شم..در تب وتاب این کشمکش های درونی با خودم دارم یه چیزایی رو کشف میکنم..!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:23 توسط ارزو |
من آرزو دارم یه روزی مثل یه نچرالیست واقعی برم توی طبیعت و هر اونچه رو که میبینم بتونم روی بوم نقاشی کنم..یه نقاش موفق بودن با یه کپی کار حرفه یی و موفق بودن فرق داره..این چیزیه که اصولا مردم نمیدونن..اما تفاوت بین ایندو زیاده!!

وقتی عکس بعضی از نقاشیهامو نشون چند تا از دوستام تو اتلیه دادم بهم گفتن  نباید میومدم دنبال نقاشی اکادمیک و اینجوری از پایه شروع میکردم..!!شاید این تابلوها قشنگ باشن اما از روی کارت پستال و طرحی گرفته شدنو کشیده شدن..به این کار در اصطلاح نقاشی میگن کپی.. و من دوست دارم یه روزی با دیدن یه قاب برفی از پنجره اتاقم نمونه این تابلو رو بکشم.....نقاشی های ذهنی و تخیلی تماما قدرت یک نقاش رو میرسونه و از کپی کار بودن هرچند بصورت حرفه یی با ارزشتره..

خوشبختانه این زمانی که گذشت و تماما فقط با دو رنگ سفیدو سیاه !! کار میکردیم تموم شد..شاید بالای ۵۰ رنگ خاکستری با درجات مختلف با این دو رنگ اصلی ساختیمو طرح زدیم روی بوم..خیلی چشمو خسته میکرد..بیچاره دانشجوهای رشته نقاشی!!من و بعضی بچه ها چون مبتدی هم نبودیم زیر سیبیلی!! دو کلاسه زدیمو رفتیم ترم بالاتر..بلا به دور..بقیه هنوز تو کار سیاه و سفیدن!!

یه روز تو اتلیه زد به سرم که میتونستم برم نقاشی های سبک امپرسیونیست ..و اینهمه بدبختی نکشم..!! الزاما نیازی نیست مثل دانشجوهای رشته نقاشی اینجوری پیش برم..!! من دیوونه سبک امپرسیونیستم..

به استادم گفتم خیلی این کلاسها و این اهسته پیش رفتن گاهی خسته کننده ست..اگه میرفتم اون کلاس رنگ روغنتون (غیر اکادمیکه!!) الان دو تابلوی منظره دیگه کشیده بودم !! استادم بهم گفت یه نقاشی امپرسیونیست که یه نقاش مستقیم از روی یه منظره که مقابلشه میکشه هر چند خیلی خوب درنیاد با ارزشتره یا یه تابلوی قشنگ کپی !؟ و من گفتم مسلما ارزش اولی بیشتره..بهم گفت پس تحمل کن این مراحلو..وگرنه تو کپی کار خوبی هستی..

الان کم کم اوضاع داره بهتر میشه..من بی صبرانه منتظرم بریم سراغ نقاشی های فیگوراتیو..خیلی دوست دارم یه ادمو ببینم و بتونم طرحشو بکشم روی بوم..طراحیش که خیلی لذت بخشه..مسلما رنگ روغنشم خیلی حال میده..!!اما خوب همچنان باید کلاسها رو سفت و سخت ادامه بدیم تا به اونجا برسیم...

نمیدونم وقتی داری این سطورو میخونی تا حالا نقاشی کشیدی روی بوم یا نه..وقتی به تابلویی که در یه برهه زمانی کشیدیش و دچار وضعیت روحی خاصی بودی در اون زمان تموم میشه..تا اخر عمرت وقتی به اون تابلو نگاه میکنی عین یه دفتر خاطرات میمونه که داری ورقش میزنی..تمام خاطرات اون برهه برات زنده میشه و دست تکون میده..

این قاب برفی برام پر از خاطرات ریزو درشته..پر از بالا و پایین های روحی..پراز خاطره..پر از اشک ..پراز حسرت..خیلی خوبه که الان مثل اون زمان سرمازده و طوفانی نیست روزگارم..گرچه تمام سعیم اینه که ارزوی اون دوران نباشم..گفتم که دارم روی دریچه نگاهم و بینشم به زندگی حسابی کار میکنم..نیمه خالی وجود نداره..هرچی هست تو زندیگ نیمه پر لیوانه..یعنی من بتونم از دنیای اطرافم این درک و بینشو داشته باشم..وقتی تماما به خودم وابسته باشمو به خودم تکیه کنم بی شک وقتی ارزش وجودی خودمو بشناسم دیگه نیمه خالی وجود نداره..و هرچی هست نیمه پر لیوانه و همیشه چشمام دوزخ اطرافمو بهشت میبینه...این روزها از هرچیز تلخی عبرت یمگیرم و به فال نیک میگیرمش..دارم کم کم ادم میشم..این بلوغ سی سالگی داره حسابی ادمم میکنه!!

چاره یی نیست..ظاهرا سرنوشت من با تنهایی عجین شده..میتونم مثل همه این سالها که گذشت رنج ببرم یا نه!! از این به بعد از این تنهایی که میتونه سازنده هم بشه لذت ببرم..چه میشه کرد..قسمت من همش تنهایی بوده!!

 

این همون منظره برفیه که من در تلخ ترین زمان زندگیم کشیدمش..

عکس

 و شعر زیر هم همزمان با همین تابلو تو همون زمان گفتم..شعر که نه..هرچی اسمشو میخواین بذارین...

 

"شوکران"

 لبریز از حس تلخ بی - تو - ماندنم

و در گریز از خاطرات کهنه نخ نما

شوکران اغوش تو را

ارزو دارم

به تو می اندیشم در این - تکرار-

که آزادی تلخش

لحظه به لحظه ام را به زنجیر کشیده است..

.

.

.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:18 توسط ارزو |
بدون قصد قبلی اما لبریز از حرف اومدم سراغ وبلاگم.هوای شهر من بارانی و ابریه..نمیدونم در خبرهای سراسری شنیدین که کلار دشت برف اومده یا نه!؟ بهرحال هوا اینجا حسابی سردو بارندگی هم شدیده..!!

امروز برخلاف تصورم که جمعه ست و فکر میکردم تنها نیستم بیشتر در تنهایی و سکوت گذروندم..ناهارو رفتیم منزل قوم الظالمین و بعد ناهار برگشتیم خونه...اما الان تنهام و سکوت و ارامش عجیبی توی خونه موج میزنه و خیلی ارامم..این تنهایی خیلی با ارزشه..همین خلوت کردن خودم با "من" به عالمی میارزه..

حوصله نقاشی و طراحی ندارم..از اون هفته کلاس طراحی رو هم شروع کردم در کنار رنگ روغن..البته به پیشنهاد استادم..طراحی از دست و چهره و فیگوراتیو کلا..چون من قبلا نقاشی کار کردم و مبتدی نیستم به همراه بعضی بچه ها زودتر داریم میریم مراتب بالاتر این کلاسهای اکادمیک..

چهارشنبه که آتلیه بودم طبق معمول هی راجع به سبکهای مختلف نقاشی و تاریخچه فلان و فلان!! از استادم میپرسیدم..استادم گفت اگه انقدر علاقه دارم و اگه بقیه بچه ها راضی باشن هفته یی یه بار یه کلاس تئوری در مورد تاریخچه نقاشی و جسته و گریخته از دانش نقاشی برامون بذاره..هر ۷-۸ نفرمون راضی بودیم و این خیلی خوبه..خیلی دوست دارم تاریخچه سبک های نقاشی و بنیانگذارهاشونو بشناسم..

پریروز استادم داشت در مورد آبستره( سکون ب و سین و ت و کسر را!!) حرف میزد..

آبستره سبکی از نقاشی هست که در اون نقاش به - رنگ و فرم - توجه داره تا محتوا !! مثل روسری های ساتن که طرح رنگی و شادی دارن ...اصولا طرح خاصی ندارن و چیزی رو انتقال نمیدن یا یاد اور نمیشن در ذهن اما قالب و فرم و رنگ شادی افرینی دارن و احساس نقاش رو بیان میکنن..به این سبکها میگن آبستره..

بنیانگذار سبک آبستره هم "کاندینسکی" هست و در ۱۰۰ سال اخیر این سبک بنا شده ..

پریروز در آتلیه از هر دری با بچه ها حرف میزدیم..همشون مجردن جز من!! ازم میپرسیدن راضی هستی از اینکه متاهلی یا نه؟؟ من گفتم هر سنی با شرایطش و موقعیت خاصش زیبایی خودش رو داره..اما اگه الان مجرد بودم جدی ترو بهتر نقاشیو دنبال میکردم..یه هو یاد ملینا افتادمو بغض کردم.. یادم اومد وقتی داشتم میومدم و ملینا را سپردم به مامان چقدر بی تابی کرد و قلبم میلرزید..تو اتلیه لذت میبرم از نقاشی..انکار ناپذیره..اما درگیری های ذهنیم دارم..دلم پیش ملیناست..پیش شام گیله مرد..پیش کارهایی که با دو جلسه ۵ ساعته در هفته عقب میافتند..فقط این دو جلسه ۵ ساعته در هفته نیست..باید تو خونه کار عملی و تمرین داشته باشم..گاهی تا بیام فارغ بشم از روزه مرگی هام و به خودم بیام ساعت ۱ شبه!! ..با تموم خستگی نمیخوابم..میرم سراغ نقاشی.. خستگیمو در میکنه..یه تفریح خوشاینده نه صرفا کاری که باید انجام بشه..همه روزو در تب و تابم خونه اروم بشه و ملینا بخوابه تا بیام سراغ کارهای دلخواهم..چند ساعت در روز ما ادمها برای خودمونو دلمون کارو زندگی میکنیم؟..من فقط ساعاتی از نیمه شب..همون ساعاتی که میام سراغ تابلوی نیمه کاره م یا میام وبلاگ مینویسمو وبلاگهای دلخواهمو میخونم....بقیه روزو تماما بخاطر دیگری یا دیگران زندگی میکنم..بشورو بساب و روزمره گی!!..

اما انقدر نقاشی رو دوست دارمو لبریزم میکنه که بعد یک ساعت که از شروع کارم میگذره غرق افکارمم و بی دغدغه میشم..بهر حال دیر ازدواج کردنو مجرد موندن هم یه جورایی بیشتر راه پیشرفتو باز میکنه..اما ازدواج هم با تمام محدودیت هاش همقطار با خودش ارامش درونی به همراه داره..اینکه یه کانون خونوادگی غیر از پدرو مادرمون داشته باشیم که بشه  روش حساب کرد دلگرممون میکنه..ما زنها دوست داریم حمایت بشیم و همیشه این اظمینانو داشته باشیم که پشتمون خالی نمیشه..و این حس با یه ازدواج خوب در ما به بهترین شکلی ارضا میشه و این خیلی عالیه..

کلا این روزها از زندگیم راضی ترم...چون داره یه تحولاتی که همیشه ازش مینویسم همچنان در من صورت میگیره..بعضی اتفاقات و حتا همین حس خوب نقاشی در سیر این تحولات نقش -کاتالیزور- رو ایفا میکنن...دنبال اینم هرچه بیشتر دریچه نگاهمو عوض کنم به زندگی..نمیگم به نیمه پر لیوان نگاه میکنم..سعی میکنم فکر کنم نیمه خالیی وجود نداره..این ذهن منه که میتونه از دنیای اطرافش بهشت یا دوزخ بسازه..همینکه نقاشی رو شروع کردم و سمجم برای اینکه به جایی برسونمش خودش قدم بزرگیه..این خیرگی در راه رسیدن به هدف رو دوست دارم!!

سیم رابط دوربین و کامپیوترم را گم کردم!! از بعضی تابلوهام عکس انداختم و میخوام بذارمش..از اونجایی که آلزایمر دارم تموم خونه رو زیر و رو کردم و سیم فوق الذکر را پیدا نکردم!!..دیر و زود داره سوخت و سوز نداره..خلاصه تا چند روز اینده پیداش میکنم یا یکی دیگه میخرم..این چند نمونه کار مال گذشته ست و نه الان..یکیش یه منظره برفیه که بی نهایت من دوسش دارم..زمانی این تابلو را کشیدم که روزهای زندگیم سرما زده و طوفانی بود..!!یادمه وقتی روی این تابلو کار میکردم چه حس و حالی داشتم و به چه ها می اندیشیدم...الان خیلی خوشحالم که از اون روزهای سردو تنها هیچ خبری نیست..!!خیلی خوبه که دیگه تنها نیستم...!!

 

پی نوشت: چقدر این ارامش عجیب و تنهایی موازی با صدای گوگوش که من دیوونشم سحر انگیزه..مدتها بود اینجوری حال نکرده بودم با تنهایی..!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:56 توسط ارزو |
صدف منو دعوت کرده به يه بازي وبلاگي..خداييش چقدر بازي دعوت ميشم اينروزها!!..ظرف تو سينک ظرفشويي بيداد ميکنه و ضيافت سوسکها ..!! من واسه خودم اينجا بازي ميکنم!!

بي خيال ظرفها..بذار سوسکها حال کنن!! قائده بازي اينجوره که ظاهرا بايد 10 تا از چيزهايي رو که دوست دارم و دوست ندارم يعني بدم مياد رو اینجا بنویسم..!!

چیزهایی که خوشم میاد:

1. اولين موردي که بسيار مورد علاقه اينجانب هست و تبديل به اعتياد شده و در هيچ يک از مراکز سرپايي ترک اعتیاد هم مداوا نميشه - اينتر نت بازي - هست!!بطرز وحشتناکي عاشق  نتم!!اعم از وبلاگنويسي..وبلاگخواني..چک ميل..چت..وبگير برو تا بالا!!


2.اس.ام.اس بازي!! اينو با صدف مشترکم!! فکر کنم همه زنان عالم با من در اين علاقه مشترکن!!


3.خوندن کتابهاي رومان و عشقي و به تازگي کتابهاي هنر منظور گرايش و تاريخچه نقاشي!! دیروز کتاب پيکاسو سخن ميگويد را از استادم گرفتم!!


4.ديدن فيلم هاي تنوري هاليوودي!! البته با زير نويس فارسي!!


5.کادو گرفتن!!وحشتناک سورپرایز شدن در این زمینه رو دوست دارم..مخصوصا اگه برلیان و جواهر و عطر گرون قیمت باشه!! جوونی کجایی که یادت بخیر!!!!بارها به گیله مرد گفتم مث اسکولها نپرس چی میخوای برات بخرم!؟ سورپرایزم کن!!


6.سبقت گرفتن و ديوانگي در رانندگي..خداييش خيلي حال ميده و اندازه موهاي سرم قبض جريمه دريافت کردمو پرداخت نکردم!!!


7. فکر کردن راجع به ادمهای اطرافم اعم از مجازی و واقعی..نوشتن و بی سر خر بودن..خوندن..مخصوصا نقاشی کشیدن...کلا فکرکردن رو خیلی دوست دارم..!!


8.ارايشگاه هاي درست و حسابي رفتن و  بزک دوزک!! .. تلپ بودن تو چنين فضاهايي رو خيلي دوست دارم..و لباس خریدن..کلا پول خرج کردن برای خودم رو خیلی دوست دارم ..همیشه حالمو خوب میکنه این مقوله!!


9.گپ زدن و شنيدن به سخنراني هاي گيله مرد که اصولا تو خونه با زير شلواري!! انجام ميشه ..در مورد دين و مذهب..قران و تورات و انجیل..خدا و پيغمبرو اخرت و علی و عثمان و ابوبکر !! کلا فيلسوف بازيهاشو دوست دارم!!


10.سر زدن و دیدار  بچه هاي پرورشگاه..بالاخص امير حسين و هديه!!

 

۱۱.خوندن عاشقانه های خاتون و جان جانان!! هرگز یادم نمیره چقدر از خوندن احساساتشون و سفرنامه ها لذت بردم و کیف کردم !!

 

 12. خوندن میل های خواهرانه افق و دلسوزیهاش و جواب دادن بهش...!!خوندن میلهای افق یه دلخوشیه برام تا یه چیزی که صرفا بگم ازش خوشم میاد فقط!!

 

چيزهايي که بدم مياد:

1.آب زیرکاه بازیهای مادر شوهرم!!(چیه خنده داره؟!)


2.اینکه بخوام به کسانی که دوسشون دارم بفهمونم اشتباه میکنن در موردم در مورد مساله یی خاص فرضا!! دوست دارم کسانی که ادعای نزدیکی با من رو میکنن منو خوب بشناسن..از شناسوندن خودم به کسانی که دوستم دارنو دوسشون دارم متنفرم!!


3.دوست دارم که دوست داشته بشم!! دوست داشته شدن را دوست دارم!!مورد ابراز محبت قرار گرفتن را دوست دارم!!(خدایا چی گفتم!!)


4.مورد محاکمه و بازجویی قرار گرفتن!!


5.از ادمهايي که انرژي منفي دارن بدم مياد..ديدين بعضي ادمها يه سره نق ميزنن!!..يه سره ناراضين..! يه سره از زمين و زمان گله دارن و مريضن!! خيلي نفرت انگيزن!!..در بدترين شرايط ظاهرمو حفظ ميکنم..خيلي از اينور اونورم بزنه بيرون ميام 4 تا هارت و پورت تو وبلاگم ميکنمو تخليه ميشم..! لزومي نداره پيش ادمهايي در دنياي واقعي که غصه مم نميخورن يه سره چاک دهنم وا باشه!!


6.آشپزی و وقت تلف کردن تو اشپزخونه و هی شستن و هی سابیدن!!در انتهای چنین روزهایی که فقط شستمو سابیدمو نقاشی نکشیدمو کتابی نخوندمو مجله یی ورق نزدم از خودم ناراحتم!!


7.از ترس هام متنفرم..ترس از سرطان از کودکی در من هست!! برای همینه سیگار رو شدیدا گذاشتم کنار..دیگه هفته یی یه دونه ش رو هم نمیکشم!!


8.تو ترافيک موندن و پشت چراغ قرمز معطل شدن!!


9.اينکه حس کنم دلم تنهاست..تنهایی رو دوست دارم اما دلم نمیخواد که حس کنم دلم و درونم تنهاست..دوست دارم در تنهایی به دلخوشی هام فکر کنم!!(کسی فهمید چی گفتم به خودمم بگه!!)


10.اينکه کسي فکر کنه ميتونه منو بازي بده!!اصولا سعي ميکنم بدبينانه ترين حالت رو در نظر بگيرم در هر رابطه يي تا کمتر اسيب ببينم و اهسته تر پيش برم..تخت گاز رفتنو دوست ندارم..طي طزيق شيرينتره تا به مقصد رسيدن!!


 

دعوت شدگان به بازي: دکتر آلبا (عاقت ميکنم انجام ندي)...فریدا...نگاهي نو...نيکو دانش...سارا(صداي بي صدا)... ..خاتون...مانیا ....بی بی باران....الناز... بی تا (روزنامه دیواری!!)...دنیا نویسنده وبلاگ دنیای موازی و مامان نسرین وبلاگستان..!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:52 توسط ارزو |
اینکه گوگوش رو یه هنرمند منحصر بفرد میدونم و برام اسطوره ست چیزیه که بارها اینجا گفتم..صداش با اون اوج و ویبره و گستردگی بی نظیره و بی شک تا ابد در تاریخ موسیقی ایران چنین پدیده یی تکرار نمیشه..خداییش کیه که عاشق شده باشه اما با صدای گوگوش خاطره نساخته باشه؟ بهرحال این عقیده منه و گوگوش رو دیوانه وار دوست دارم!

پاراگراف بالا رو گفتیم بعنوان پیش در آمدکه توهم فانتزی دیشب رو تعریف کنیم..!!

دیشب خواب دیدم یکی از خیابون های بزرگ و اصلی ساری رو بستن و قراره گوگوش بیاد ساری کنسرت برگزار کنه!! (یعنی انقدر من ارزو به دل دیدار گوگوش و شرکت در کنسرتهاشم و فعلا ناممکنه برام که روح ما اینجوری به خودش حال میده!!)

خواب دیدم مردم همه دو طرف خیابون ایستادن و قراره گوگوش بیاد و بی صبرانه منتظرشن و هیاهو راه انداختن...دیدین ۳ ماه پیشها گوگوش برای اولین بار در دبی کنسرت داشت؟ قبلش دیدین کانال حمید شبخیز نشون میداد چه جوری محوطه رو مهیا میکنن برای شب کنسرتش؟ دقیقا چنین فضایی رو دیشب در شهر خودم دیدم ..خیلی طول کشید اما اخرش گوگوش اومد!! خدایا مارو شفا بده!!دارم غش میکنم از خنده!!

خواب دیدم اومد یه کت و دامن کرم -قهوه یی تنشه..پیرتر از توی شوهاشه..مسن تر..دیدم چند تا دسته گل کوچیک و ظریف دستشه و میخواد بده بطور رندوم به طرفدارهاش..نمیشد رفت درون محوطه..انگار نمیدونم چه جوری یا با طناب فضای تماشاچی ها و گوگوش از هم جدا بود.

تو خواب دیدم یکی از دسته گل هاشو گرفت به طرف من و من از خوشحالی دارم خودمو خیس میکنم!!!!!!!!خواستم بپرم ماچش کنم نمیشد و فقط نگاهش میکردم و انقدر ذوق کردم میون همه منو انتخاب کرد که کم مونده بود غش کنم..!!بهم اشاره کرد بیا..!!نمیدونم منظورش این بود بیا برقص!؟ یا بیا وسط چیکار کن!! فقط بااشاره میگفت بیا اینجا!!

یه دختری پشت سرمن ایستاده بود و منو میکشید بره جلو..یا میخواست دسته گلمو بگیره بی شرف!! و من هی با شونه هام و تکون سریعش میدادمش عقب..یعنی ارزو بمیره صحنه رو داتشه باشین!! و میزان توهم و اسکیزوفرنی رو همچینن!!

بعد یه هو دیدم یکی زیر گوشم میون جمعیت میگه اب بده..آب بده..نفهمیدم چی شد که از اون کنسرت و حال و هوا یه هو پرتاب شده به این دنیای مادی!!ملینا صورتشو اورده بود روبروی صورتم و چشمهای سیاهش توتاریکی برق میزد و پشت هم واروم میگفت آریزی  آب بده ...آب میخوام..!!

به قول زنده یاد نیکو که تو روحت ملینا!! مادرت بعد عمری گوگوشو از نزدیک دیدو داشت حال میکرد اینجوری ضد حال زدی..صبح خوابمو (۵ صبح!!) به گیله مرد گفتم..!! گفت اثرات زیاد کتلت خوردنه!! وقتی یه ظرف گنده سالاد بخوره ادم با ۱۱ تا کتلت اخرشم گوگوش میاد ساری و دسته گل میده به ادم و به افتخار ادم کنسرت برگزار میکنه!! یعنی قربون روحم برم که اینجوری خودشو تحویل گرفته تو خواب!!

وای خدا چقدر خندیدیم صبح..انقدر با اب و تاب تعریف کردم خوابمو که گیله مرد ۲ بار مشکوک پرسید اینهمه رو با جزییات خواب دیدی؟ من اگه کنسرتش برمم اینهمه خاطره برام نمیمونه!! اگه دختر خوبی باشی قول میدم ایندفعه گوگوش رفت دبی ببرمت..وهی وعده وعید میداد که من دهنمو ببندم و یه ریز خوابمو تعریف نکنم..!!حالا مگه ول کن بودم؟؟

خلاصه که واقعن جاتون دیشب تو کنسرت خالی بود..هنوز هیجان دیدارش و هیاهوی مردم زیر پوستمه..فکر کنین یه ادمی مث گوگوش میون اون همه دسته گل هم بهتون بده!! اگه واقعن مثل من در ارزوی دیدار گوگوش هستین و دستتون بهش نمیرسه و میخواین حلاوت این دیدارو هیجان کنسرتهاشو تجربه کنین پیشنهاد میکنم ۱۱ تا کتلت بخورین با یه ظرف گنده سالاد..بعدشم تو نت خودتونو خفه کنین و با افکار متضادو متناقض بخوابین!! ببینین چه معجزه یی میشه و روحتون چه جوری توهم فانتزی میزنه!!

 

پی نوشت:خیلی خوبم اینروزها...خیلی سبزم و سرشار...فکر میکنم این روزها قشنگترین و بهترین روزهای عمرمو دارم تجربه میکنم...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:37 توسط ارزو |
این دکتر آلبا هم عوض اینکه سور قبولی تو امتحان تخصصش را به ما بده مارو به بازی دعوت میکنه..خلاصه گفته باشیم آلبا جان اخر همین تابستون سرت خراب میشیم به اتفاق گیله مرد و یه سور جانانه ازت میگیریم!! این از این!!

ظاهرا قراره ادم به چیزهایی که پزشونو میده یا دلخوشه بهشون بنویسه..اما تعریف دکتر آلبا خیلی قشنگ و لطیف بود..منم مثل آلبا پز دادن رو اینجور تعریف میکنم که مجموعه یی از چیزهای دوست داشتنی و قشنگی که دارم ..از رفتار از درونبات و منویات و اخلاقیات که در تنهایی و در خلوتم ودر مواقع یاس و نا امیدی باعث دلگرمی منه و یه جورایی متعلق به نیمه پنهانم و درونی ترین لایه های قلب و ذهنم..!

نمیدونم این طرز تفکر خود پسندی تلقی میشه یا نه ..اما من بیش از هرچیز به آرزویی افتخار میکنم که در درون منه..آرزویی که منو دعوت به گذشت و صبوری میکنه..آرزویی که خوب بودن رو به من یاد اوری میکنه..آرزویی که حتا دشمنانش رو هم دوست داره و براشون نگران میشه..آرزویی که این روزها در وجودم سرریز شده و طغیان کرده و منو فرستاده بعد سالها دنبال نقاشی و آرزوی دیرینه م یعنی قدم گذاشتن به دنیای  تاریک بچه های پرورشگاه..

من بیش از هرچیز با ارزوی درونم نزدیک و ایاقم..باهم رفیقیم..پیشش بی نقابم..خیلی از وقتها باهاش حرف میزنمو اشک میریزمو اروم میگیرم.. ..نمیدونم والد منه یا بالغم یا کودک درون یا احساسات لطیفم..فقط میدونم این ارزو تلفیقی از خوبیهاست و خیلی پر رمزو رازه..من بیش از همه به ندا و خط مش اون توجه دارم تا بقیه ادمهای درون و اطرافم..!!

بزرگترین داشته من همینه..بیش از این کانون خانوادگی که دارم..بیش از همسری که دوستش دارم..بیش از دختری که از من متولد شده و از جونم برام عزیزتره ارزوی درونم را دوست دارم..شبهای دلتنگی باهاش خلوت میکنم..موقع نقاشی باهاش حرف میزنم یا تو گوشم مدام زمزمه میکنه..اینروزها داره به من-پریدن- رو یاد میده..حس میکنم این قد کشیدنهای روحیم و بزرگ شدن روحم رو مدیون بی تابی ها و علامت سوالهایی هستم که اون در درونم مدام نجوا میکرده!!..

مثل یه برکه بکر کشف نشده س..نه کسی کشفش کرده کاملا نه خودم  همه زوایای وجودشو کاویدم..اما هیچ جنبه منفی نداره...این روزها داره در وجودم معجزه میکنه..داره بهم یاد میده فقط  به خودم تکیه کنم و به کسی متکی نباشم..داره بهم یاد میده روی پاهای خودم بایستم و از هیچکس توقع کمک یا تشویق نداشته باشم..

دیگه اینکه "نقاشی" یکی دیگه از  داشته های بزرگ منه.. همین حس خوب تخلیه ناراحتی هام از من به بوم با رابطه یی چون قلم مو و چند  رنگ نهایت شادیه برام...نهایت دلخوشیه..فکرمیکنم دنیا تو مشتمه..من حتمن نقاشی رو به اونجایی میرسونم که ارزوشو دارم..به خودم و ارزوی درونم قول دادم..

نه تنها من خیلی از افرادی که کارهنری میکنن ولو موسیقی و غیره این حس قشنگ سرریزشون میکنه..خیلی شادی افرینه..خلق یه چیزی..حالا میخواد یه تابلوی نقاشی باشه یا یه تیکه موسیقی که تو خالقشی..بهرحال این حس خوب - خلق کردن - بالنده ست..زمانی که یه تیکه شعر هم میگم ولو از نظر ادبی  بی ارزش همین حس خوب سرریز شدن رو دارم....

خیلی از وقتها که تا سر حد جنون  دلتنگم از دنیا با نقاشی روحمو بالانس میکنم..مهم نیست وقتی گریه میکنم طراحی روی بوم اونی نمیشه که باید بشه..مهم اینه من اروم میگیرم..یه عمره دنبال ارامشم..شاید در دنیای تاریک بچه های پرورشگاه دنبال همین ارامش نداشته ام میگردم..خیلی فضاشو دوست دارم..موج انرژی مثبتی تو فضاش پراکنده ست..ساعتهایی که تو پرورشگاهم واقعن دغدغه هامو فراموش میکنم..خدا اونجاست..!!

"نوشتن" از داشته های قشنگ منه..نوشتن هم مانند نقاشی کشیدن تنها چیزیه که در خلوت و درمواقع دلسردی از کل کائنات!! منو اروم میکنه..بارها نوشتم در پستهام که خدا این نوشتن رو از من تنها نگیره که برام داشته با ارزشیه..بیش از هرچیز با قلم و کاغذ یا سینه سفید وبلاگ رابطه خوبی دارم.ادم درونگرایی نیستم..اندازه موهای سرم دوست و رفیق دارم..همه شکل..همه مدل..همه ورژن..ادم آچار فرانسه یی هستم..از دیپلم و ارایشگر و بقال بگیر تا دکتر در دنیای واقعی دوستهای نزدیک دارم اما پیش هیچ کدوم بی نقاب نیستم..من واسه خیلی ها محرمم اما تنها محرم من قلم و کاغذه..مینوسم و میذارم کنار..قبل مرگم هم به اتیش میکشونمشون..نمیخوام کسی بدونه ارزو چگونه می اندیشیده و چگونه به دنیای اطرافش نگاه میگرده..

یه کارتون مملو از دست نوشته هام دارم..از سن دبستان تا کنون..بغض وحشتناکی راه گلومو بسته..نمیدونم چرا اشکهای گرمم صورتمو داغ کردن..تمام خاطرات عاشقیم و روزهای سبز بلوغ و دانشگاهم در اون دفترها مکتوب شده و هرگز به کسی نخواهم داد که بخوندشون..یه گنجینه با ارزشه برام..بعضی از قسمتهاش هم مربوط به روزگار عاشقی منو گیله مرد و فرازو نشیبهاشه..نمیدونم چرا نوشتنش اینهمه بی تابو سرریزم کرد..یاد روزهایی افتادم که هرگز در تاریخ زندگیم تکرار نمیشن و من قدرشونو ندونستم..میتونستم الان ارزوی دیگه یی باشم..یادش بخیر قدیمها..نمیدونم..ایا دارم اشتباه میکنم و راهمو درست انتخاب کردم و این توهم منه ؟!

دیگه اینکه پدرو مادرو خانواده م و گیله مرد از داشته های مهم زندگی منن..هم بهشون عمیقا افتخار میکنم هم ازشون چیز یاد میگیرم..واسه اینه خیلی بهشون علاقه مندم..من کسی یا کسانی رو که سطحشون از من پایین تر باشه از لحاظ فکری و ازشون چیز یاد نگیرم نمیتونم دوست داشته باشم و از این حیث همیشه به پدرومادرم و گیله مرد افتخار میکنم و خیلی بهشون علاقه مندم..

نمیدونم این دیگه افتخاره یا پز دادن اما گیله مرد با خیلی از مردها فرق داره..درک و نگاه عمیقش به زندگی..کندوکاوها و تقلاهاش برای باور اونچه که هست و باید باشه همه وهمه برام خیلی جالب و تحسین برانگیزه..شاید بگم الان گنجینه یی از اطلاعات دینی و مذهبی در مورد ادیان مختلفه..تعریف بسیار قشنگی از خدا داره..تعریف قشنگ و متفاوتی از دین و شریعت  و بهشت و جهنم داره..یه جور متفاوتی به زندگی این دنیا و جهان پس از مرگ نگاه میکنه..گاهی میترسم از بینش عمیقش ..میترسم کافر بشه ..گاهی هم مثل امشب که با حرفهاش و اطلاعاتش خانواده م رو جذب و سراپا گوش کرد بهش افتخار میکنم..کلا گیله مرد همون جنبه یی از زندگیمه که پزشو میدم همیشه!!رک و راست بگم!!اما اینکه چرا قدرشو نمیدونم رو هم نمیدونم..!!

از این دنیای مجازی خیلی چیزها یاد گرفتم..چند تا از دوستان واقعی و بسیار خوبم رو که ازشون درس زندگی میگیرم رو از میون همین بچه های بلاگستان پیدا کردم..وایمان دارم در دنیای واقعی هرگز چنین شانسی در این برهه سنی سراغم نمیامد ..چون ما دوستانمون رو پیدا کردیم..وقتی سنت داره نزدیک به ۳۰ میشه زمان خیلی خوبی هم نیست واسه یه دوستی عمیق یا اعتماد کامل به یکی..اما این دنیای مجازی چند تا ادم کمیاب رو بمن هدیه کرد که تا اخرین لحظه عمر دوستیمو باهاشون حفظ میکنم ..

هرکسی دنیای درونی یا دنیای پنهانی یا به قولی نیمه پنهانی داره..میتونه یواشکی نوشتن تو دفتر خاطرات باشه تا خیلی چیزهای دیگه..من دنیای پنهانم رو خیلی دوست دارم..قشنگ ترین داشته زندگی منه..!!

مدرک لیسانس از دانشگاه ازاد که سهل است از سراسریش هم این روزها افتخار برانگیز نیست..درسته هیچ کثرتی دلیل بر بی ارزش بودن نیست..اما مدرک مهندسی و به قول البا پزشکی چیزی نیست تو این دوره باهاش پز داد..شاید چون به سختی میشه باهاش نون در اورد..نمیدونم!!

دیگه چیز زیادی به ذهنم نمیرسه..شاید موارد دیگه یی باشه برای افتخار کردن بهش یا پز دادن ..! اما الان که خستگی ناشی از میزبانی یه مهمونی به تنم سنگینی میکنه و شقیقه هام میسوزن چیز زیادی در ذهنم چشمک نمیزنه..بهرحال بازم از آلبا ممنونم که منو به بازی دعوت میکنه..پیشنهاد میکنم حتمن پست خودش رو بخونید..مثل همیشه زیبا و روان نوشته..پاراگراف دوم پستش محشره ...یه جورایی حرف دل خیلی از ماهاست..!!

دم نوشت: جواب تمام کامنتهای قبل را درکامنتستان دادم..!!

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:4 توسط ارزو |
دارم کم کم بزرگ میشم.دارم افق نگاهم رو بالاتر میبرم.تا همین چند وقت پیشها بود که هربار میشنیدم زنی تنها داره زندگیشو میگذرونه چه مجرد چه مطلقه !!فکر میکردم حتمن خلا بزرگی در زندگیش داره..یا من و زنانی امثال من یه قدم از اونها جلوتریم که یه ستونی هست بهش تکیه کنیم یا مردی هست که در کوران زندگی درکنار ما باشه..

من از زندگیم راضیم.چیزی کم ندارم. از همسرم راضیم.اما نمیدونم چرا باید همه وجود ما زنها نهایتا در عشق به مردها و تکیه کردن به اونها خلاصه بشه..خوب میدونم که این حس عجیب در من ناشی از همین قد کشیدنهای روحیمه..خودمو خوب میشناسم..

داره کم کم یه چیزهایی یادم میاد..بعد سالها تازه پی به حرفها و نصیحتهای مادرم میبرم..راست میگفت..هرچقدرم تمام زندگی و اختیاراتش دست تو باشه و همه کاره باشی و بریزو بپاش کنی اما وقتی دستت بره تو جیب خودت یه حس خوبی میاد سراغت...

نه بخاطر بعد مالی قضیه بلکه بخاطر -اون حس خوب استقلال - که بهت دست میده....همین که میتونی بیشتر و بهتر روی خودت حساب کنی که - من - هستم ..خودم..بدون احتیاج به دیگری..حتا اگه اون مرد همسرم باشه که عاشقانه منو دوست داشته باشه..این حس خیلی با ارزشه..مسلما من اگه سی سال دیگه کار میکردم و به تنهایی زندگی میکردم تازه به چیزهای میرسیدم در بعد مالی که الان دارم..اما اون حس استقلال خیلی بالنده ست..

دارم سعی میکنم یه جور دیگه و از یه زاویه دیگه به زندگی و دنیا نگاه کنم..دارم سعی میکنم خودمو بیشتر و بهتر بشناسم..نمیخوام به کسی تکیه کنم....میخوام خودم باشم..خود خودم..روی تواناییها و قابلیتهام حساب کنم..این حس خوبی بهم میده..بزرگم میکنه..روحمو سرریز میکنه..ای بابات بسوزه سی سالگی که اینجوری داری بابای مارو در میاری!!

تمجید استاد نقاشیم و بچه ها منو از حس قشنگی لبریز میکنه..هیچ اشکالی نداره که گیله مرد هرگز سوالی نمیکنه و وقتی با ذوق و شوق براش تعریف میکنم اخرش میگه کوچکترین علاقه یی به نقاشی و هنر ندارم!!مهم اینه که "من" همینم..خودم راضیم..خودم از قدمهایی که تازه برداشتم تو زندگی خیلی راضیم..این حس رضایت از خود هم حس بالنده و قشنگیه..

اینکه تشابه نداشته باشی اما در نهایت تفاهم زندگی کنی خیلی با ارزشه..گیله مرد دوست داره در مورد ادیان مختلف مطالعه کنه..خیلی خوب تفسیر قران رو خونده و مطالعه کرده در موردش..نگرشش خیلی جالبه..خیلی خوب دین بهائت رو میشناسه..شبها که من طراحی میکنم اون تفسیر تورات رو میخونه ..من گوگوش گوش میدمو اون از گوگوش متنفره..اون شهرام ناظری دوست داره و من با صداش زیاد حال نمیکنم..خوب چه میشه کرد؟؟

ایا تضمینی بود یا هست که کس دیگری تشابه بیشتری با من میداشت یا بداره؟من فکر میکنم خیلی از زن و شوهرها این - عدم تشابه - شامل حالشونه..اما -تفاهم- هست که مهمه..وقتی امشب که دور میزدیم تو جاده های اطراف شهر با اب و تاب لذت تمام راجع به تورات که داره تفسیرشو میخونه برام میگفت.....به خمیازه افتادم..اما گوش کردم..سعی میکنم لذت ببرم...سعی میکنم منم خودمو باهاش همسو کنم..قرار نیست من اونو یا اون منو تایید کنیم..گاهی تحمل و مدارا کردن هم لازمه..

اینکه حرفهای اولم و راجع به استقلالی که عین بلوغ ۱۴ سالگی اومده سراغم چه ربطی به روابطم با گیله مرد و همسو نبودن علائقم با اون داره رو خودمم نمیدونم..وحتا فکر میکنم این دو مقوله منفک و جدان..اما این دو مساله پارامترهایین که دارم روشون شدیدا کار میکنم..!!

تا همین چند روز پیشهاخیلی دوست داشتم  گیله مرد ازم بپرسه فرق رنگ روغن با اکلریک چیه؟ فرق کوبیسم و امپرسیونیست چیه؟ چقدر پیشرفت کردی؟ تا کجا میخوای ادامه بدی؟

اما الان نه ازش دلتنگم نه انتظار دارم..هرکی یه علاقه یی داره..گناه اون چیه که نقاشی دوست نداره..گناه اون چیه مث من عاشق شعر نو نیست..اون با تفسیر قران و انجیل و تورات شدیدا سرگرمه..کلی هزینه کپی کتابها رو داده..عجیب از کندوکاوش تعجب میکنم.. سعی میکنم با دقت بهش گوش بدم..راستش  شیرینه...شاید این ذوق و قریحه ما زنهاست که زود اداپته میشیم ..اما ظاهرا گیله مرد هرگز به نقاشی و شعر نو و گوگوش علاقه مند نمیشه..منم دیگه گله یی ندارم..اینجوری زندگی بیشتر به کامم خواهد بود..

اصلا قرار نیست تو دنیا کسی همسو با ما باشه..شاید هرگز نیابیم کسی را که همسو و موازی با ما باشه..مهم اینه "خودمون بدونیم راهمون درسته و خودمونو استعدادهامونو خوب کشف کردیم"...ارامم..جزرو مدهای روحیم فعلا ارام گرفتن...چقدر تازگیها با تمامیت اینکه سعی دارم پستهام موجز باشن یه نفس مینویسم و حرف میزنم..احتمالا از علائم بالارفتن سنه!!

خلاصه که این روزها خیلی پر رمزو راز شدم..گاهی ساعتها فکر میکنم..راجع به همه چی و همه کس..خودم و درونم..زندگیم..تواناییهام..ارزویی که باید میشدمو شدم و قسمتی وتاحدودی ارزویی که باید میبودمو نیستم..چقدرزمان میبره تا نشده هامو جبران کنم؟؟

مهم نیست از وقتیکه میرم کلاس نقاشی برخلاف همیشه گردوخاک روی میز با ذره بین برانداز میشه ..مهم اینه که من تصمیم گرفتم نقاشی رو به جایی برسونم که می باید الان میرسوندمو کوتاهی کردم..مهم نیست وقتی میرم آتلیه دستهام بوی گوشت و مرغ میده یا دل نگرون گریه های ملینام زمانی که ازم جدا میشد تا بیام کلاس..مهم اینه که من باید برای خودمم وقت بذارم..مهم اینه منم ادمم..فقط زن نیستم..فقط مادر نیستم..فقط دختر اقای فلانی نیستم..من خودمم..برای اینکه ارزوی دلخواهم بشم دارم اینهمه دست و پا میزنم..همه اینها برای اینه..همه تحمل کردنهام..همه اغماض کردنهام..همه تکاپوهام ..از خودم انتظار اینهمه خیرگی در راه رسیدن به هدف رو انتظار نداشتم..

اما الان از خودم راضیم..قدم گذاشتم در جهت تحقق خواسته هام.. شاید بخاطر مشکلات زندگی لاک پشت وار پیش برم ..اهسته بودنش مهم نیست..مهم اینه پیوسته ست..خیلی پرروئم بخدا..گاهی فکر میکنم باید تا حالا هفت تا کفن میپوسوندم اما همچنان اکسیژن نفله میکنمو وبلاگ مینویسم!!

اومدم بنویسم که آرومم..مبارزه میکنم با زندگی..خیره سرانه میزنم توی سر خودم و ادمهای درونم..من مطیع اینها نمیشم..اخرش اونها باید همسو بشن با من..شاید این اخرین تحول روحی من باشه و هرگز چنین انرژی عظیمی دیگه تا پایان عمر نیاد سراغم..واسه همینه مصرانه دارم از علائقمو عشقمو لحظه هام استفاده میکنم..خوبم..سبزم..اروم ارومم...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:44 توسط ارزو |
ميدونم که ميگي بايد سخت نگيرم ارزوي عزيزم.ميدونم که لبخندي به لبات ماسيده و زمزمه ميکني اينبار هم ميگذره.من تو رو و تو منو خوب شناختيم..من به تو خيلي بد کردم..

من به ارزوي درونم خيلي بد کردم. من به تو خيلي ظلم کردم. هميشه با توي احساساتي زندگي کردمو عاشق شدم اما با عقلم تصميم نهايي رو گرفتم. من الان خيلي خسته م. سرم مثل يه کوه سنگينه.تب دارم.چهل درجه!! باور کن..سوال پيچم نکن ..بهونه نگير..غر نزن..مجبورم نکن بهت بگم خفه شو يا ناديده ت بگيرم زير دوش آب ولرم..به پرو پام نپيچ..من خيلي طوفانيم اينروزها..

بعد سالها طغيان کردم.امروز برام روز ديگري بود.طاقتم طاق شده.ديگه خسته شدم ارزو کوچولو..ديگه زر زر هاتو گوش نميدم..ديگه با والدم با بالغم می خوام زندگي ميکنم..اصلا من راهي ندارم جز اينکه هميشه اگنورت کنم..ميدونم بهت ظلم ميکنم ها..اما ناگزيرم..ديگه تواني برام نمونده.خيلي خسته م.هيچ وقت اندازه امروز يه کوه دردو رنج نبودم..هيچ وقت اندازه امروز متنفرو بيزار نبودم..

تو هميشه بامني.هميشه در درون مني. تو ادم خوبه درون مني.  من اما در کودکي موميايي شدم کوچولو..من اون ارزو من هنوز همون "تو" نيستم..من حالا هفت تا شيطون رو هم درس ميدم.خيلي ختم شدم..باور کن!!

هنوزم من تورو ارزوي کوچکي ميبينم تو اون سارافون قرمز با گلهاي ريز زرد..هنوز هم تلخترين روز عمرت روز عروسي خواهرته نه؟ همون شبي که فکر کردي خواهرت که از مادرتم برات عزيزتر بوده برات ناديده ت گرفت و تو چقدر از شوهرش متنفر بودي!!

هنوز هم موهاتو خرگوشي بستي و ميري کلاس نقاشي اقاي سروري..فقط۶  سالته..خيلي تنها بودي از بچگي..تا يادته تنها بودي..هيچ وقت دوره ارومي نداشتي تو زندگيت..کي ميخواي به ارامش برسي تو؟ دلم برات ميسوزه..!!

تو بزرگ نشدي در من..تو همونجا در شب عروسي خواهرت توقف کردي.. هنوز هم با اون دفتر نقاشي و شکلکهايي که در کلاس اقاي سروري ميکشيدي سرگرمي..دمر افتادي روي تخت خوابت..دارم ميبينمت..چه زود گذشه اين ۲۲ سال..من بزرگ شدمو باليدم ..تو اما در "من" و در اون زمان در جا زدي.. هنوز هم تو پاک و لطيفي..مهربون و احساساتي..قلبت مث قلب گنجشکه!! فوري اشکت در مياد و وقتي عصباني ميشي فرياد ميزني..من اما عوض شدم..گاه گاهي ميرم تو کالبد تو..من بزرگ شدم..باليدم..رشد کردم..قد کشيدم..ببين ديگه اون ارزوي احساساتي و ساده اون زمان نيستم؟!

الان بلدم دروغ بگم..تو اما نه..ميتونم نقاب بزنم و خودمو خوشبخت نشون بدم..تو اما نه..ميتونم نفرتم رو پشت ظاهر ارامم مخفي کنم..تو اما نه..من هميشه تورو ناديده گرفتم..هميشه بهت ظلم کردم..حق داري از من بدت بياد..حق داري.. من به خودم به ارزوي درونم بد کردم..خوب ميدونم..

الان چرا انقدر تو بی تابی؟؟ الان دقیقا بگو چی کم داری؟؟ الان چرا گریه میکنی و خودتو میکوبی به درو دیوار؟؟ اروم بگیر ..این هم ترانه یی از ترانه های زندگیه..میگذره و هاشور میخوره..تا بوده همین بوده..الان من این وقت شب با بی تابی و بی قراری تو چه کنم؟؟چی بگم ارامت کنم؟؟ من خیلی داغونم اینروزها..دست از سرم بردار...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:24 توسط ارزو |
دارم کم کم رشد میکنم ..دارم میبالمو قد میکشم..تاحالا چنین حس سبزی رو در خودم سراغ نداشتم..حتا در ایام نوجوانی که اولین بلوغم بوده..راست گفتن که ادمها در استانه ۳۰ و ۳۷-۳۸ سالگی یه انقلابی در اونها صورت میگیره..بدجوری در حال تغییرو تحول و تغییر دادن بعضی الگوها در خودمم..همش دارم درونم و زوایای روحم را میکاوم..هرچی بیشتر تلاش میکنم نتیجه بهتری میگیرم.. دارم انسان دیگه یی مشم..با خودم در کش مکش و جدالم..ادمهای درونم مدام باهام حرف میزنن و من گوش میدم و به حرفهاشون فکر میکنم..

سخته پوسته ت رو بشکونی..خیلی سخته..گاهی حس میکنم روحم درد میکنه.. گاهی حس میکنم این دردهای جسمانی بی دلیل ناشی از همین بالا و پایین رفتنهای روحی یه..اما با ارزشه..دارم ارزوی دیگری میشم..دارم نوع بینشمو به زندگی ..به اطرافم..به دیگران ..به عشق ..به همه چی تغییر میدم..این تحول درونی و انرژیی که نمیدونم از کجا گسیل شده تو رگهام خیلی کمکم کرد..وگرنه هرگز نمیتونستم یک گام بزرگ به جلو بردارم در این زمان کوتاه..

خیلی خوشحالم که برگشتم سراغ نقاشی..انقدر ادامه ش میدم تا به بزرگترین ارزوم که یه نمایشگاه نقاشی از کارهای خودمه برسم و از الان اون روز میبینم..درسته که کوچکترین مشوقی ندارم..درسته که هرگز کسی از پیشرفتم یا احساساتو درونیاتم از من چیزی نمیپرسه ..اما من منتظر تشویق کسی نیستم و خوشحالم که یک قدم به جلو برداشتم..


اینکه رفتم به دنیای بچه های بی پناه پرورشگاه هم خیلی بهم کمک کرد..شنیدن دردهای مردم ..ناهنجاریها..تلخی ها و شوربختی ها شاید تا مغز استخونم رو سوزوند اما خلاصه با خودم کنار اومدم .. حس میکنم پخته تر شدم..بخاطر داشته هام که شاید تویی که خواننده این سطوری هم مشمولش باشی خوشحالم..هویت..اصالت..نعمت حیات..گذشته یی که ازش خجالت نمیکشیم ..حالی که میگذره و میشه به نیمه پرش نگاه کرد و اینده ای که تاریک و مبهم نیست.....وبخاطر نداشته هام یا چیزهایی که هرگز نمیشه بدستشون بیارم هرگز غبطه نمیخورم..


من فکر میکنم خدا دوستم داشت..بهم نظر انداخت..خوشحالم یه جایی این انرژی عظیم بلوغ۳۰سالگی را تخلیه کردم..وبا بالانس روحم و تخلیه انرژیم یه کار بسیار کوچکی هم واسه این بچه ها میکنم..تازه در این راه دوستانی پیدا کردم که در دنیای واقعی هرگز نداشتمشون...نمیدونم تا کی این طغیانهای روحی ادامه پیدا میکنه ..اما امیدوارم تا این انرژی در منه به اون چیزهایی که میخوام برسم تا دوباره مث سالهای گذشته انرژی کم نیارم..

.

.

 

پی نوشت.۱:بهترین دوستم(بوس-قلب-گل!!) برام متن کامل -روسپیان سودا زده من - که اثر گابریل گارسیا مارکز هست رو سند کرده..خلاصه دیشب وامروز مشغول خوندنشم اما تمام نشده..سرو دمم را بزنن پای کامپیوترمو دارم میخونمش..لذت بخشه خوندنش..ممنون عزیزم !!

 

پی نوشت.۲:هیچ وقت پیش اومده فکر کنین همه حس های دنیا رو تجربه کردین؟..ترس.. عشق..دوست داشتن..تنفر.. سرریز بودن..حقارت..بالندگی..بعد به جایی برسین و حس جدیدی را تجربه کنین که حتا نمیدونستین تا حالا چنین حسی هم وجود داره..خیلی کشف بکرو نابیه..دارم تجربه ش میکنم..!!

 

پی نوشت.۳:برادر گیله مرد داره میره سوئیس..کسی نمیدونه سوغاتی اونجا چیه بگیم برامون بیاره؟؟..اخه منو خیلی دوست داره..میگه از خواهرشم عزیزترم!!..منم گفتم پس چرا هربار رفتی سوئیس فقط شکلات میلک وی!! اوردی!!این چه خواهر برادریه..! نخواستیم!!

 

پی نوشت.۴: همه شب بر آستانت شده کار من گدایی

به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهی...!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:15 توسط ارزو |
اپیزود صفر:آلبا که از دوستان وبلاگی و مجازیم بوده و حالا یکی از دوستانم در دنیای واقعی شده تخصص قبول شده!!..حتمن میدونین قبولی در ازمونهای دستیاری چقدر سخته و کار هرکسی نیست!!..انقدر ذوق مرگ شدم که خدا میدونه!!..وقتی ۶ صبح رفتم بلاگشو خوندمو فهمیدم دیگه خوابم نبرد..انقدر صبر کردم تا ساعت ۱۰ بشه و زنگ بزنم و خودمو از ذوق و شوق خالی کنم!! مبارکت باشه این موفقیت بزرگ آلبا جون!!...

اپیزود یک: پر از انرژیم..عین بمب!! نمیدونم کی جزرو مد این روح ما تموم میشه و اروم میگیرم؟!گاهی فکر میکنم انقدر انرژی در درونم زیاده که میتونم کره زمینو رو انگشتم نگه دارم!! یا یه کار خیلی بزرگ انجام بدم...یا روی آب راه برم..!! باور کنید با اینکه به تمام مسئولیت های زندگیم هفته یی ۳ روز کلاس نقاشی و فعالیت برای بچه های پرورشگاه اضافه شده باز کلی انرژی زیاد دارم!!..میگم نکنه ما میتونیم انرژی درمانی بکنیمو شفا بدیم خودمون خبر نداریم!؟

اپیزود دو:  امروز برای اولین بار ملینامو بردم پیش بچه های پرورشگاه..راحت باهاشون ارتباط برقرار نکرد..امیر حسین همش چسیبیده بود بهم..خلاصه با تنها کسی که ایاق شد امیر حسین بود..جالبه نه؟؟ اومدیم از پرورشگاه بیرون گفتم ملی از کدوم نی نی بیشتر خوشت اومد؟! گفت امیر حسین!!!!

وسایل پارک بادی را اوردن و نصبش ۲ روز دیگه تموم میشه..خانوم حسینی میگه عکس العمل بچه ها دیدنی بود!! تا حالا انقدر ذوق زده و سرحال ندیده بودمشون..کلی انرژیهاشون تخلیه میشه و کار خدمه هم سبک میشه..امروز تو پرورشگاه با یه خانوم ۳۵-۳۶ ساله که لیسانس روانشناسی داشت و خودش پیش قدم شده بود برای مشاوره و کمک به بچه ها اشنا شدم..خیلی خانوم فوق العاده و جالبی بود..

بیتای نازنین در کامنتهاش گفته داستان امیر حسین انگار مشکل داره یه جاییش!! منم موافقم..منم فکر میکنم یه مادر چرا باید بچه ش رو ول کنه و با یه مرد وسواس زندگی کنه؟؟..یا حق با شوهره س!!که بعیده..ازمایشات ژنتیک دوبار طبق گفته خانوم حسینی گفتن این بچه خود شوهره س!! یا اینکه توانشو نداره تنهایی مخارج زندگی خودشو امیر حسینو تامین کنه..جدن چه چیز دیگری ممکنه وجود داشته باشه؟؟بسوزه پدر بی پولی و نداری...!!

اپیزودسه: فریدا ی عزیزم تو کامنتها گفته اینکه سرنوشت مادر مهرشاد چی میشه از عهده ما خارجه..راستم میگه...خدایی با فکر کردنشم  خیلی انرژی منفی میگیرم و اخرش سر درد میشم..عوضش مصممم مث کوه که تا سن ساماندهی به قول خانوم حسینی یعنی یا ازدواج یا سنی که دستشون بره تو جیبشون حمایتشون کنم..برای شادی روح پدرو مادرش و قلب کوچیکشون...نتونستیم بفهمیم رای دادگاه دیروز چی بود..خانوم حسینی گفت رای چند روزی طول میگشه اعلام شه و از تاریخ اعلام چند وقت طول میکشه اجرا شه..میگفت شب قبل از اعدام میذارنشون تو سلول انفرادی..وای خدایا دوباره حالم خراب شد!!!!!!!!!

ما نمیتونیم کاری برای این زن ۲۸ ساله بکنیم..اون دنیا هم روحش نگران دو تا پسر بی پناهشه..اما به خودم قول دادم تا میتونم و تا زنده م و تا روی پای خودشون بایستن ازشون بیخبر نمونم و هرکاری در حد توانم میتونم براشون انجام بدم..

اپیزود چهار:امروز کلاس نقاشی داشتم..حوصله نداشتم یه ساعت زودتر زدم بیرون..!! امروز استادمون راجع به سبکهای نقاشی باهامون حرف میزد..خیلی جالب بود تاریخچه و پیدایش سبک امپرسیونیست!!

اولین بار "مونه" یه نقاشی کشید که طلوع خورشید رو نشون میداد..بردش توی یه نمایشگاه نقاشی..همه مسخره ش کردن و منتقدها به باد انتقادش گرفتن..در لغت امپرسیونیست که یکی از سبکهاییه که من یکی دیوانشم!!! و راحته یعنی دریافت گرایی!! خلاصه همه مونه را مسخره کردن که این چه تابلوی چرتیه با خودت اوردی و امپرسیونیسته!! یعنی هرچی دیدی و دریافت کردی کشیدی!!در فرصت اندک و بدون وضوح !!

در نقاشی به سبک امپرسیونیست از ضربه های قلم مو استفاده زیاد میشه..دیدین مناظر برفی یا دشتها رو؟ از دور خیلی جالبو دقیقه میری جلو میبینی همش ضربه های قلم موئه؟ به این سبکها میگن امپرسیونیست....۱۰ سال پیش منصور دهستانی بدون اینکه بخوام باهام این سبکو کار کرد ..خیلی جالبه سبکش...و بعد از طی این دوره اکادمیک سعی میکنم عوض کوبیسم که اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم دوباره برم سراغ امپرسیونیست و طبیعت..یه تابلوی برفی دارم که ای بدک نیست..عکس ش رو میذارم اگه تنبلی بذاره!!یادش بخیر موقع کشیدنش حال و هوای خاصی داشتم..اییی روزگار!!

اپیزود پنج: سر به فدای شکم!! امشب بس شام خوردم حالت مرگ بهم دست داد..وای هیچ جا خانه پدری و هیچ دست پختی دست پخت مادر ادم نمیشه!!

حال مادرم اصلا خوب نیست..پوکی استخوان داره و دکتر بهش استراحت مطلق داده..خونه ما نمیاد منم با این بچه بیشتر سربارشم ..اما مدام اونجام...اصلنم حرف گوش نمیکنه استراحت کنه...اخرش باهاش دعوام شد..!!با این حالش استراحت نمیکنه هیچ!! همش هوای منم داره...مادر یعنی این..اونوقت چنین موجود نازنینی وقتی برای بچه های پرورشگاه وجود نداره همینه که منو جذب این بچه ها میکنه..دلم میسوزه..داغونشونم!! چه کنم؟!

اپیزودشش: از وقتی اخرین میلت رو خوندم همش تو ذهنم غلت میخوری افق عزیزم..میدونم درگیری و کم پیدا شدی..میتونم درکت کنم بعد خوندن میلت..نمیتونم میل بزنم..نمیدونم چی بنویسم..دوست داشتم کنارت بودم..روبروت مینشستم تو چشمهات نگاه می کردمو حرفامو میزدم..چرا من هر کیو پیدا میکنم که نیمه گمشده و پنهان منه یه قاره از من دوره؟؟؟..بهت زنگ میزنم دوباره..همش تو فکرتم..!!

 

 

پی نوشت۱.: جواب تموم کامنتهای قبل را زحمت کشیده و در کامنتستان قبل دادیم ..تشریف ببرید بخونید که دلم نسوزه!!

 پی نوشت.۲:از لینک کردن وبلاگهای فوق منظور داشتیم!! هر سه تاشون خوندنین..میگین نه؟؟!! امتحان کنین!!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:28 توسط ارزو |

 
>